![]() |
![]() |
|
| خدا پناه تنهاترین قلب های دنیاست. |
|
مرد در چمنزار:
مرد نجوا کرد : << خدایا با من صحبت کن >> ، یک چکاوک آواز خواند ، ولی مرد نشنید.
پس مرد با صدای بلند گفت : << خدایا با من صحبت کن >> ، آذرخش در آسمان غرید ، ولی مرد متوجه نشد.
مرد فریاد زد : << خدایا یک معجزه به من نشان بده >> ، یک زندگی متولد شد ، ولی مرد نفهمید .
مرد نا امیدانه گریه کرد و گفت : << خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم >> ،
پس خدا نزد او آمد و او را لمس کرد .
ولی مرد بال هلی پروانه را شکست ، و در حالی که خدا را درک نکرده بود ،
از آنجا دور شد .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14 توسط بیتا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 19 توسط بیتا |
|
|
حیرت من وقتی به پایان می رسد که دیگر آسمانی بالای سرم نباشد. قلبم هنگامی از تپش باز می ایستد که دیگر تو روبرویم ننشسته باشی. دستهایم آنگاه از نوشتن باز می ماند که از دیدن چشمهایت محروم باشم. گاهی ابرهای سیاه و کبود راه را بر من می بندند و نمی گذارند دستم به خورشید برسد . گاهی پاهایم را توان راه رفتن نیست و هیچ جاده ای را همراه خود نمی بینم . گاهی همه جا دوزخ است ، حتی کوچه ی باریکی که در آن به دنیا آمدم ، حتی دفتری که دلتنگی هایم را بر روی آن مشق می کنم. دلتنگی من وقتی به پایان می رسد که بهشت گمشده ام از آسمان فرود بیاید و اتاقم از عطر یاسهای سپید پر شود . آن روز آنقدر بزرگ می شوم که در این جامه های تنگ زمینی نمی گنجم و این خیابانها و دشتها و دریا ها برایم حقیر می شوند. دلتنگی من وقتی به شادی مبدل می شود که از خودم جدا شوم و فر سنگها فاصله بگیرم و به تو برسم . تو همان بهشت گمشده ای که عطر هزاران گل را در خود پنهان داری...... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11 توسط بیتا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت 22 توسط بیتا |
|
|
برای رسیدن به اوج ، نه کیمیا گری وجود دارد ، نه پری قصه هایی
نه ساحره ی پیری که راه رسیدن به سرزمین خوشبختی و قصر بلورین رویا را به تو نشان دهد. فقط اراده به پرواز پریدن را آسان می کند. یک همسفر ناسازگار مانند ترکشی است فرو رفته در نخاع که رها کردنش دردناک و بیرون آوردنش فلج کننده!!! زمانی می رسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید:« جبران می کنم » چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسف انگیز ، چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16 توسط بیتا |
|
|
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین می رسد و باز می شود و به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های یا کریم سرشار می کند. و می شود از آنجا خورسید را به غربت گلهای شمعدانی مهمانی کرد یک پنجره برای من کافیست. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15 توسط بیتا |
|
|
دربرابر خدا از منجلاب تیره ی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15 توسط بیتا |
|
|
ای آنکه در این عرصه به خود می نازی با اسب چموش خود چنین می تازی هشدار ، که پرتگاه دوران سخت است آهسته برو که عاقبت می بازی !!!!( از بابا جون) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18 توسط بیتا |
|
در آبهای جهان قایقی است و من-مسافر قایق- هزاران سال است سرود زنده ی دریا نوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم و پیش می رانم.............
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17 توسط بیتا |
|
چون جهان نیست وفادار تو هم غصه مخور گر شوی همره گل خار تو هم غصه مخور گر ببینی که در این عرصه ی پر شیب و فراز می شوی بی کس و بی یار تو هم غصه مخور ساکن کوخ و سرای امرا هر دو یکی است گر برندت به سر دار تو هم غصه مخور گنج قارون دهندت ، مخور از جای تکان گل شوی عاقبت کار تو هم غصه مخور (از بابا جون)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17 توسط بیتا |
|
|
من معترضم که کار من جمله خطاست معذورم از آنکه بر بشر سهو و رواست ای منصف اگر توانی در اصلاح بکوش در عیب نظر مکن که ب عیب خداست
.......................
دل ای رفیق بر این کاروانسرای مبند که خانه ساختن آیین کاروانی نیست
...................
خواهی که در این زمانه اوحد باشی در حضرت ذولجلال مفرد باشی دارم سخنی که عقل گوید احسن چو نیک توان بود چرا بد باشی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11 توسط بیتا |
|
« مادر » تو ای نهایت خوبی ای نهایت ایثار تمام ذهن من از عشق تو لبریز است چگونه بگویم چگونه بیاندیشم به عاشقانه ترین لحظه هایی که با تو بوده ام......... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11 توسط بیتا |
|
« پاییز » از چهره ی طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را پاییز ، ای مسافر خاک آلوده در دامنت چه چیزی نهان داری جز برگ های مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت؛ جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من آغوشت؛ در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد آزارم آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پاییز ، ای سرود خیال پاییز ، ای ترانه ی محنت بار پاییز ، ای تبسم افسرده بر چهره ی طبیعت افسونکار
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11 توسط بیتا |
|
|
دختر مهتاب دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت: ای دختر بهار،حسد میبرم به تو اشکش به روی گونه فرو غلتید و گفت: ای بس بهارها که بهاری نداشته ام!؟ می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود....... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18 توسط بیتا |
|
|
بعدها مرگ من روزی فرا خواهد رسید؛ در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید؛ روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای زامروزها ، دیروزها!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 18 توسط بیتا |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 19 توسط بیتا |
|
|
خداوندا:
تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است . چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار......... اگر روزی پرواز ماهیان و فای آدمیان را دیدی پس بدان که فراموشت کرده ام. به خدا قسم که نه ماهیان پرواز می کنند ، نه آدمیان در این دنیا وفا دارند. پس بدان هرگز فراموشت نمی کنم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16 توسط بیتا |
|
|
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو دانی و نه من هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16 توسط بیتا |
|
|
« محبت ، این طراوت » «کاش می شد مرغکی بودم به دور از هیاهوی زندگی فارغ از نا مهربانی ها، نا خدایی ها شب و روزم را با بی پروایی جلوه می کردم در پاییز این حقیقت را تکرار می کردم هنگام خزان است ، محبت ها کم کاش می بود آدمی که حتی به اندازه ی دل کوچک یک گنجشک معنای محبت این طراوت را می فهمید........
کاش بهتر بودیم » |
|
+ نوشته شده در
ساعت 16 توسط بیتا |
|
چقدر روزگار عجیب است ؛ با شتابی که دارد میلی به پایان ندارد.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 15 توسط بیتا |
|
|
همیشه غمگین ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می دهند.
سرم را به هر طرف می گردانم ، احساس سر گردانی می کنم! مرگ « THE END » فیلم زندگی است.
برای شاد بودن ، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری.
گناه را به گردن دنیا و دیگران نیندازیم کوتاهی از همت و کوشش ماست .
به راستی پیران جوان و جوانان پیر در دنیا بسیارند.
در پی هر گریه آخر خنده ای است.
وجدانت را مجبور مکن که نفهمد آنچه را که میبیند.
پیوند عشق حقیقی حتی با مرگ هم گسیخته نمی شود ، چه برسد به دوری.
سرمایه های ماورایی هر دلی ، حرفهایی است که آن دل برای نگفتن دارد. (دکتر شریعتی)
خالق بزرگ ، خلاقیت به ما اعطا کرده است. پیشکش ما نیز به او به کار بردن آن خلاقیت است. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15 توسط بیتا |
|
|
گشاده دست باش و جاری باش و کمک کن ؛ مانند رود. با شفقت و مهربان باش؛ مانند خورشید. اگرکسی اشتباه کرد ، آن را بپوشان ؛ مانند شب. وقتی عصبانی شدی ، خاموش باش ؛ مانند مرگ. متواضع باش و کبر نداشته باش ؛ مانند خاک. بخشش و عفو داشته باش ؛ مانند دریا. اگر می خواهی که دیگران خوب باشند خودت خوب باش ؛ مانند آینه. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15 توسط بیتا |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13 توسط بیتا |
|
|
با قلم.........
با قلم می گویم: ــ ای همزاد، ای همراه ، ای هم سرنوشت هر دومان حیران بازی های دوران های زشت. شعرهایم را نوشتی دست خوش ، اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13 توسط بیتا |
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10 توسط بیتا |
|
|
تنها تو لبخند تو زیباست ای زیباترین تبسمی دوباره کن تا زتبسم تو رویند دوباره گلها بار دگر بخندند بر روی نا امیدی بر روی این سیاهی بر روی این زندگی (تقدیم به بهترین داداش) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8 توسط بیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
10/23/2010 - 11/21/2010 7/23/2010 - 8/22/2010 12/22/2009 - 1/20/2010 11/22/2009 - 12/21/2009 10/23/2009 - 11/21/2009 9/23/2009 - 10/22/2009 |
| پیوندها |
|
صفای اشک-وفای غم پارسی لاو تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا میسازند LoVeMyStErY گل سرخ persiangig DaDaSh sHaHiN AnAhItA JuN ღ...باکتری هوازی ...ღ |
|
RSS
|